|
سلام تو این مدت هم دوستای گلی مث شما پیدا کردم از هر کدومتون ۱ چی یاد گرفتم
نشانی از تو ندارم اما نشانی خود را به تو میدهم نشانی من: در عصر های انتظار به حوالی بی کسی قدم بگذار خیابان غربت را پیدا کن و وارد کوچه پس کوچه تنهایی شو کلبه غریبی ام را پیدا کن کنار بید مجنون خزان زده و کنار مرداب آرزوهای رنگی ام در کلبه را باز کن و به سراغ بغض خیس پنجره برو حریر غمش راکنار بزن مرا می یابی
نگاهم کرد... پنداشتم دوستم دارد!!! نگاهم کرد... هزاران شوق عشق در او ديدم!!! نگاهم کرد شيفته و دلباخته ي او شدم!!! نگاهم کرد... ... اما بعدها فهميدم ... او فقط نگاه ميکرد!!!
اول به هزار لطف!!! بنواخت مرا آخر!!! به هزار غصه بگداخت مرا چون مهره ی مهر خویش می باخت!!! مرا چون من همه او!!! شدم بینداخت!!! مرا ...!!!
شرط دل دادن دل گرفتن است و گرنه ... یکی بی دل!!! می مونه و دیگری... دودل!!!
چد قدم بيشتر نمونده بود تا به او برسم چه کسي سر راهم چاه کنده بود؟! چه کسي بهتر از خودم؟!!
قفس داران سکوتم را شکستند
ميميرم مرا در تابوت سياهي بگذاريد تا همه بدانند در تاريكي به سر مي برده ام
تا به کی باید رفت
اون که هر چی ابر دنیاس خونه داره تو چشاش اون که ناچاره بخنده اما گریه س خنده هاش اون که تو شهرش غریبه با یه عالم آشنا هیچ کدوم باور نکردن غربت تلخ صداش اون منـــــــــــــم اون منــــــــــــــــــــــم بغضمو تو گلوم می شکنـــــــــــــــــــم اون که خیلی قصه داره رو لبای بی صداش مونده فریادش تو سینه در نمی یاد از لباش قد یه دنیا کتابه با یه عالم گفتنی هر کدوم از غصه هاش هر کدوم از قصه هاش اون منـــــــــــــــــم اون منـــــــــــــــــــــــــم بغضمو تو گلوم می شکنـــــــــــــــــــــــــــم
در رفاقت با وفـــــــا بودن شرط مردانگيست ور نه با يك استخوان صد سگ رفيقت مي شود
ما و مجنـــــــــون همسفر بوديم در صحراي عشـــــــــــــــــق... او به مقصد هـــــــــــــا رسيد و ما ... هنــــــــــــــــــــــــــــــــوز آواره ايـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
نمي دانم تو مي خواني ز چشمم حرفهايم را نمي دانم تو مي بيني نگاه بي صدايم را كه مي گويد: بدون مهربانيهاي بي حدت... بدون عشق تو، هیچم...
دختر کنار پنجره تنها نشست و گفت |
About![]()
من غم فروش دوره گردم با شادي بيگانه ام و از کامراني ها چيزي نمي دانم . من غم فروش بي خانمانم عشق را نمي شناسم و ديگر اشک شمع را دوست ندارم .من غم فروش بي آزارم و غم را با اشک چشم مبادله مي کنم
Home
|